در سینه کش قلعه ماران
آنچه چشمان يك زاده راميان از جهان مي بينيد
فقط چند روز مونده بود که بهار بیاد ، هوا آفتابی بود و زمین از قطره های ملیح شبنم براق .
تو اين هواي خوب چند تا غاز شيطون داشتن با هم بازي مي كردن .
آلوچه ها شكوفه داده بودن ولي هنوز خيلي از درختها تو خواب بودن و داشتن از لاي پلكهاشون به گلهاي كلزا نگاه مي كردن .
يه كلاغ خبر چين داشت بازي غازها رو نگاه مي كرد ، كه يهو شيطون ناقلا رفت تو جلدشو و خواست يه جوري بازي اونها رو بهم بزنه و كيف كنه . براي همين رفت و به غاز تنهاي خونه همسايه خبر داد .
غاز رنگي همسايه كه از تنهايي خسته شده بود تا شنيد چند تا غاز ديگه اومدن تو خونه بغلي دارن بازي مي كنن بدو بدو رفت تا با اونا بازي كنه .
سفيدك كه رييس غازهاي بازيگوش بود تا غاز رنگي رو ديد تندي رفت طرفش تا نذاره كه به غازهاي ديگه نزديك بشه اون از رنگ غاز رنگي خوشش نمي اومد و مي گفت غاز خوب غازيه كه همه جاش سفيد باشه ....
و شروع كرد به حرف زدن و داد وبيداد كردن و ژست گرفتن واسه غاز رنگي تنهاي بيچاره كه فقط اومده بود با اونها بازي كنه ...
ولي بقيه غازها تا ديدن سفيدك داره اينجوري حرف مي زنه خيلي ناراحت شدن و نوك حنا رفت جلو و به سفيدك گفت اين حرفها اصلا خوب نيست اونهم مثل ما يه غازه و تازه با اين رنگ قشنگش از ما هم قشنگتر شده تو بايد خوشحال باشي كه با غاز به اين قشنگي دوست مي شي و از اين رفتارت بايد خجالت بكشي و ...
سفيدك تا اين حرفها رو شنيد خجالت كشيد و سرش برد زير پرهاي سفيدش تا غاز رنگي چشمهاشو نبينه
همين جور كه نوك حنا داشت با سفيدك صحبت مي كرد چند تا بره خوشگل هم به سفيدك گفتن كه نوك حنا راست ميگه نگاه كن مارو ببين رنگهامون با هم فرق مي كنه ولي با هم دوستيم ....
نوك حنا رفت نزديك غاز رنگي و بهش گفت بيا بريم پيش بقيه غازها با هم بازي كنيم دوست خوب من ...
وقتي غاز رنگي رفت پيش بقيه غازها اول اونها هم سرشون رو انداختن پايين و ازش خجالت كشيدن ...
ولي بعدش با هم رفتن تا بازيهاي تازه بكنن و شاد باشن ....
وقتي كه همه غازها با هم رفتن كه بازي كنن مامان اسبه كه داشت با كره اش به اونها نگاه مي كرد به كره اش گفت ببين پسرم هميشه بايد با همنوعات دوست باشي نگي كه اين اينجوريه باهاش دوست نمي شم اين يكي اونجوريه باهاش بازي نمي كنم اين هميشه يادت باشه كه همه مثل هم هستيم ....
| Design By : nightSelect.com |


